روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
اگر نوشته های وبلاگ من رو دنبال کنید متوجه شدین خیلی اهل خاطره نوشتن نیستم .اما دوست داشتم بعد از مدت ها شعر و نثر ادبی نوشتن کمی هم خودمونی بنویسم .ولی طولانی شد بازم .هرچقدرش رو که حوصله داشتید بخونید .ضمنا خوشحال میشم بعد یک سال به من بگید از کدوم دست از نوشته ام بیشتر خوشتون میاد . *دیروز بالاخره سالنامه ای که مسوول پروژه ش بودم رفت چاپخونه ...در کمال ناباوری پروژه ای که صد بار از امسال به سال بعد موکول می شد و بعد هر جلسه ای تصمیم گرفته می شد با یک شکل و شمایل جدید عرضه بشه و هی ما از سر باید می نوشتیم! تموم شد ...(دیگه ما نه که همه کارهامون متفاوته گذاشتیم همه جا سر رسیدهاشون چاپ بشه یهو همه رو سورپرایز کنیم ...)با همراهی و همکاری جمعی از دوستان و البته داشتن مدیری خوب در واحدمون که کم کاری ها و اذیت های ما رو تحمل کرد! اما امسال بیشتر از سال های پیش خسته ام .سال عجیبی رو پشت سر گذاشتم ...متفاوت با همه ی سال هایی که گذشت ! اما نمی گم چرا ! *سالی که هم پر بود از لحظه های شادی و هم اندوه در نهایتی که می تونست اتفاق بیفته .بدی های زیادی دیدم و خوبی های زیادی هم ...آدم هایی رو ناراحت کردم و آدم هایی رو خوشحال ! خیلی ها رو دوست دارم (و شاید هیشکی من رو دوست نداشته باشه ! ) خوشبختانه امسال از هیچ کس متنفر نشدم ! کدورت ها و ناراحتی ها و سختی ها هست ...اما تنفر نه ! یادمه یه بار سال 86 و یه بار سال 87 احساس تنفر رو در نهایت خودش تجربه کردم .نسبت به دو نفر ! که هنوزم ازشون بدم میاد یکی شخصی و یکی هم کاری ! بماند که هر دوشون رو واگذار کردم به خدا .( نفرین پیرزنی بود نه ؟!) * *دیروز همین جور که نشسته بودم و بعد از رفتن فایل سر رسید به چاپخونه داشتم اتفاقات رو تو ذهنم مرور می کردم .همکار ارجمندی که روانشناس هم هستن (آقای شمسا ) یکدفعه ایستادن مقابلم و پرسیدن : " از سروده های تازه چه خبر ! " یاد شعر قیصر افتادم که :"این جا همه هر لحظه می پرسند :« حالت چطور است ؟»/ اما کسی یک بار/ از من نپرسید :/ «بالت ..." بلاخره یک نفر پیدا شد که حالی از شعرهای من بپرسه ...خندیدم و گفتم : هنوز اندوهی اونقدر غالب نشده که شعر جدید بگم !اما بعد با خودم گفتم : شاید گاهی آدم در نهایت اندوه به سکوت پناه می بره ...من حال شعرهام خوب نیست ...! دریغ که خیلی کم هستن آدم هایی که گاهی حالی از روح هم بپرسن! من این روزها روحم در حال احتضار بود ...و شاید فقط یک روانشناس که به روح و روان انسان ها بیش ز جسمشون توجه داره می تونست بفهمه ! * چند روز دیگه هم که عیده ...و من هنوز هیچ کاری نکردم ...سنگین و خسته ام و شدیدا دلم این روزها گرفته ...امروزم که مثلا رفتم بازار ...اما دل و دماغش نبود ! بازم رفتم کتاب فروشی چند تا کتاب جدید گرفتم : خطی ز دلتنگی ،شفیعی کدکنی/بانوی شکسته ی ،سیمون دوبووار/زندگی جنگ و دیگر هیچ ،اوریانا فالاچی/نیچه ،شتفاین تسوایگ ...2 تا کتابم بود که دنبالش بودم و گیر نیومد : زندگی فیدل کاسترو و کتاب "یک مرد" فالاچی .شاید یه روز یه پست ویژه ی " فیدل کاسترو " گذاشتم .خیلی ازش خوشم میاد ! *دلم گرفته ...خیلی زیاد ...دوست دارم برم .اما نمی دونم کجا ! فعلا حرف دیگه ای برای گفتن ندارم .جز این شعر که از هدیه ی ارزشمندی که هیوا امروز به من داد ( کتاب تاسیان / اشعار ه.ا.سایه) انتخاب کردم و دوستش دارم : دختری خوابیده در مهتاب چون گل نیلوفری بر آب خواب می بیند خواب می بیند که بیمارست دلدارش وین سیه رویا، شکیب از چشم بیمارش باز می چیند . می نشیند خسته دل در دامن مهتاب چون شکسته بادبان زورقی بر آب می کند اندیشه با خود : از چه کوشیدم به آزارش؟ وز پشیمانی سرشکی گرم می درخشد در نگاه چشم بیدارش. روز دیگر باز چون دلداده می ماند به راه او روی می تابد ز دیدارش می گریزد از نگاه او باز می کوشد به آزارش .
( یک روز از خاطرات من / شب هنگام/24اسفندماه 1388)
سال دارد نو می شود و من کهنه تر از هر سال از خاطرات شکسته ی این دل گردگیری می کنم ! مادربزرگ هم بشقاب های گل سرخی اش را دانه به دانه با اشک می شوید ! من هر بار می خوانم : تو در پیاله عکس رُخ یار دیده ای ! او هر بار می گرید ... باید این عید هم از تنهایی ام گرد و غبار بگیرم ! سال دارد نو می شود و من کهنه تر از هر سال شعر نو می گویم ... با یاد پیرهن تو با هر بهار که می رسد از راه مجنون تر از همیشه ام و باد را می بویم ... 4/12/88 بغضم را فرو می خورم دیگر بس است ! باید برای این شانه های شکسته فکری کرد و این چشم های سپید که روزگاری پناه هزار غزال وحشی بودند ... سرم سنگینی می کند انگار هزار پروانه در مرز تولدند و روزنی نیست ...
راهی نشانم بده ! کنارم بنشین …نترس ! شانه به سری زخمی ام که از هراس بادی ،شیطنتی بر گیسوان انبوهت افتاده ام ! شانه هایم را ببوس ! رد زخم های روی دست هایم را _جای بال های از کف داده ام_ کجا به خاک افتادم ؟! در اولین حادثه ی عشق بود ؟! نمی دانم ... همین قدر می دانم که تنهایم درست اندازه ی ماهیانی که هرشب خواب دریا می بینند و گرفتار برکه ای کوچکند ! ماه نه ...ستاره نه ... به سوسوی سرابی هم می شود دلخوش بود ! حیف ...دلم گرفته است دلم سخت گرفته است ... وگرنه حرف ها دارم برایت و اشک فرصت نمی دهد باشد برای بعد ... این بار هم ...به اینجا که رسیدیم ... بغضم شکست ... 1/12/88
امسال کارهای مفیدی که تونستم برا خودم انجام بدم مطالعات شخصی بود و زبان انگلیسی خوندن و البته کمی در عرصه ی شعر جدی تر کار کردم . برا ارشد رشته ای رو گزینش کردم و شروع کردم اون هم چی ؟ مطالعات زنان .برای کنکور ارشدم که تا اومدم جدی بخونم درگیر یه سری مسائل شدم و از اونم افتادم .بگذریم ...اما مطالعه درس های این رشته جدا از هدف کنکور و دانشگاه رو خیلی دوست دارم.
بماند که بعد از خوندن تعدادی از شعرهام از روی طنز ازشون پرسیدم چقدر زنده می مونم ؟...و ایشون گفتن : تو شوق پرواز داری .کسی که شوق پرواز داره زیاد زنده می مونه ! اما چیزی که خودم حس می کنم این نیست ...من قائل به زنده بودن روح هستم ...نه جسم ! پس شاید سال هاست که مُردم ! بماند که همیشه روزهای آخر سال حال و هوای خاص خودم رو دارم .
نه پیاله ای و رُخی ...یاری !


| Design By : Night Melody |
